pastie.داستان‏ ‏س‏ ‏ک‏ ‏س‏ ‏مادرم‏ ‏

جهت ورود کلیک فرمایید

سلام من محدثه هستم از کرمان من پارسال مادرم رو در اثر مریضی از دست دادم ما تو روستا زندگی میکنیم چند هفته ای از تشیع جنازه ی مادرم گذشته بود چون من تک فرزندم یک شب دلم بدجور تنگ مادرم بود ، تو باغ لب حوضچه ای نشسته بودم و اشک میریختم بعد از ظهر بود هوا رو به تاریکی پدرم چون چوپانه گوسفنداش رو داشت برمیگردوند که منو دید گفت برم خونه بهش گفتم پدر برو من میام، حوضچه اب شیرینی داشت من کمی صورتم رو شستم و اب غرغر کردم هوا تقریبا داشت تاریک میشد کمی د
سلام فریده هستم از کرمانشاه این داستان مال دوران نوجوانیمه کلاس دوم راهنمایی بودم که چهار سال گذشته ازش، ما رفته بودیم مشهد برای حرم امام رضا(ص) ما شب رسیدیم مشهد و سریع رفتیم زیارت چون طاقت نداشتیم نریم منو مادرم نماز خوندیم بعد خواستیم برگردیم من مردی رو دیدم که با همه فرق داشت صورتش نورانی بود سفید، من با خودم گفتم شاید بخاطر سفیدیشه ولی نه خودش نورانی بود اخه رفت تو تاریکی ولی کاملا شفاف بود مرده لباس سفید بلند تمیزی بر تن داشت، من کنجکا
داستان کوتاه ناراحت کننده و غمگین ” نبش قلب “
مادرم زیر سقف نم گرفته غسالخانه و در ملحفه ای که روی موها،چشم ها و بدن عریان او ریخته شده بود،در خودش فرو می رفت. باد،با صدای خش خش برگ و ناله سرو ها آنقدر خودش را به پنجره کوبید تا از حال رفت. سوز سردی که از سوراخ سمبه های غسالخانه به داخل آمده بود،با بوی کافور قاطی شد و ملحفه را از روی مادرم کنار زد.دانلود سنتر
برغم نصیحتهای مادرم که سعی می کرد مرا از این کار باز دارد، رفتم. چون حقوق خوبی می دادند، پیگیری کردم و پس از مدت کوتاهی مشغول کار شدم.
چند روز بعد، اسامی دانشگاه آزاد اعلام شد و من قبول شده بودم؛ قبولی دانشگاه فرصتی به مادرم داد تا بار دیگر خطراتی را که در محیط کار مردانه می تواند در کمین یک دختر جوان باشد، به من گوشزد نماید. ولی من استقلال و حضور در اجتماع را برای یک دختر، مساوی با داشتن شغل می دانستم؛ و از طرفی مطمئن بودم که قادر هستم روابط اج
Download New Music Ali Unco - Ashkaye Madaram
دانلود آهنگ جدید و بسیار زیبای علی انکو به نام اشکای مادرم با بالا ترین کیفیت
دانلود آهنگ اشکای مادرم از علی انکو
دانلود آهنگ اشکای مادرم با کیفیت 128 و 320 بهمراه پخش آنلاین و متن آهنگ
متن آهنگ علی انکو اشکای مادرم
بیوگرافی علی انکو
 موزیک پرشیا
 
داستان کوتاه صرف شام با زنی دیگر  روزی همسرم از من خواست که با زن دیگری برای شام و سینما بیرون بروم. او گفت که مرا دوست دارد ولی مطمئن است که این زن هم مرا دوست دارد و از بیرون رفتن با من لذت خواهد برد. آن زن مادرم بود که چندین سال پیش از این بیوه شده بود ولی مشغله‌های زندگی و داشتن سه بچه باعث شده بود که من فقط در موارد اتفاقی و نامنظم به او سر بزنم. به او زنگ زدم تا برای سینما و شام بیرون برویم. مادرم با نگرانی پرسید که مگر چه شده؟ او از آن
سلام دوستان خوبم شاید تعجب کنید یا باور نکنید اما شاید به خاطر پدربزرگم که با ازمابهترون در ارتباط بوده باشه که از کودکی هم من و هم برادرم با ماوراء طبیعه در ارتباطیم البته به این معنا که بیشتر وقتها چیزهاییم میبینیم یا واسمون پیش میاد مثل مادرم،،،چند سال پیش به علت مشکلاتی مجبور شدیم واسه یکسال توی خونه قدیمی خاله مادرم تو سیندخت زندگی کنیم خونه ای که مال قبل انقلاب بود و زیرزمین دخمه مانندی که با پله های زیادی بیشتر شبیه قتلگاه بود تا زیر
سلام من حسام هستم این قضیه رویاییه ولی واقعیت داره من یک سالی میشه تو هر هفته چند بار تو خواب ملکه ای میبینم که کار های عجیبی انجام میده من بیشتر کارهاش رو یادمه و مثل خاطره نوشتم تو دفترچه خاطرم، اولین چیزشو خوب یادم میاد سوار اسب بود از راه دور میومد طرفم وقتی نزدیکم شد غیب شد، خواب بعدی این بود که لب چشمه نشسته بود و از طبیعت لذت میبرد ولی من همیشه تو خواب نگاهش میکردم ولی نه حرفی تو خواب باهاش میزدم نه چیزی کل کلش رویایی بود ، خیلی برام شیر
 
داستان ضرب المثل
از این ستون تا آن ستون فرج است
به کسی که گرفتاری بزرگی برایش پیش بیاید و ناامید شود می گویند : از این ستون به آن ستون فرج است . یعنی تو کاری انجام بده هرچند به نظر بی سود باشد ولی شاید همان کار مایه ی رهایی و پیروزی تو شود . مردی گناهکار در آستانه ی دار زدن بود . او به فرماندار شهر گفت : واپسین خواسته ی مرا برآورده کنید . به من مهلت دهید بروم از مادرم که در شهر دوردستی است خداحافظی کنم . من قول می دهم بازگردم .
ادامه داستان از این
مادرم همیشه میگفت وقتی میرم بیرون بسم الله بگم چون ما تو محله ی قدیمی و خلوت زندگی میکردیم و خیلیم تاکید میکرد منم چون هر شب بیرون میرفتم بسم الله میگفتم ولی من دلیلش رو نفهمیدم هرچی از مادرم می‌پرسیدم میگفت دزد و قلدر زیاده اذیتت میکنن ولی من میدونستم قضیه جن و این چیزاس، خیلی تو فکرش میرفتم ی شب دوستم عادل اومد پیشم ساعت دوازده شب بود بهم گفت بیا تو محل اتیش زدم حال میده هوا هم سرد بود خدایی میچسبید مادرم مانعم شد ولی با اسرار منو دوستم گ
 
 
 
سلام پریا هستم این داستان که می خوام تعریف کنم واقعا واقعیه شاید بگین حقیقت نداره اما مادرم برام تعریف کرده می گفتش;البته این قضیه مال 30سال پیش که مادرم اون موقع 20سالش بود.از زبون مادرم میگم.من همیشه میرفتم مسجد ساعت چهار صبح توی هواتاریک که هیچ کس تو کوچه های تنگ و تاریک نبود و خیلی ترسناک بود ساعت4صبح من همیشه با دوستم نعیمه می رفتیم مسجد یه شب که رفتم دنبال نعیمه که باهم بریم هرچی در خونشون زدم کسی جواب نداد خلاصه منم کلی ترسون
نماز برای والدین و اولاد و امواتمنتخب مفاتیح الجنان
( نماز شب  )
 دو ركعت است: در ركعت اول سوره حمد و ده مرتبه:رَبِّ اغْفِرْلى وَ لِوالِدَىَّ وَ لِلْمُؤْمِنینَ یَوْمَ یَقُومُ الْحِسابُپروردگارا مرا و پدر و مادرم و همه اهل ایمان را روزى كه حساب برپا میشود بیامرزو در ركعت دوم سوره حمد و ده مرتبهرَبِّ اغْفِرْلى وَ لِوالِدَىَّ وَ لِمَنْ دَخَلَ بَیْتِىَ مُؤْمِناً وَ لِلْمُؤْمِنینَ وَ الْمُؤْمِناتِپروردگارا مرا و پدر و مادرم و هركه وارد خ
نماز برای والدین و اولاد و امواتمنتخب مفاتیح الجنان
( نماز شب  )
 دو ركعت است: در ركعت اول سوره حمد و ده مرتبه:رَبِّ اغْفِرْلى وَ لِوالِدَىَّ وَ لِلْمُؤْمِنینَ یَوْمَ یَقُومُ الْحِسابُپروردگارا مرا و پدر و مادرم و همه اهل ایمان را روزى كه حساب برپا میشود بیامرزو در ركعت دوم سوره حمد و ده مرتبهرَبِّ اغْفِرْلى وَ لِوالِدَىَّ وَ لِمَنْ دَخَلَ بَیْتِىَ مُؤْمِناً وَ لِلْمُؤْمِنینَ وَ الْمُؤْمِناتِپروردگارا مرا و پدر و مادرم و هركه وارد خ
سلام الناز هستم من همزادی داشتم به اسم حمزه ولی تاحالا ندیدمش حالا براتون توضیح میدم کی پیداش کردم من چند ماه پیش فکر کنم 15 یا 12 ماه پیش با همزاد ها اشنا شدم مطالب زیادی ازشون میخوندم و خیلی چیزا میدیدم و مشتاق شدم ببینم خودمم همزاد دارم یا نه بخاطر همین به خیلی چیزا مراجعه کردم، مثلا دعا نویس و احضار این چیزا ، من به چیزی پی نبردم ، همه میگفتن دنبال این چیزا نباش عواقب خوبی نداره من ول کن نبودم چون من دختر تنهایی هستم و چیزهایی که از همزاد شنی
ﺧﺪﺍﻳﺎ !!...
ﻫﻤﻴﻦ ﮐﻪ...
ﺣﺎﻝ ﺩﻭﺳﺘﺎﻧﻢ ﺧﻮﺏ باشدﻭ
ﻟﺒﺨﻨﺪﺷﻴﺮﻳﻦ ﺑﺮﻟﺒﺸﺎﻥ ﺑﺎﺷﺪ،
ﺑﺮﺍﻳﻢ ﮐﺎﻓﻲ ﺳﺖ..
ﺩﺭﺍﻳﻦ روز زیبا ﺁﻧﻬﺎﺭﺍ
ﺑﻪ ﺁﻏﻮﺵ ﻣﻬﺮﺑﺎﻧﺖ ﻣﻴﺴﭙﺎﺭﻡ ﻭ
ﺑﻬﺘﺮﻳﻦ ﻫﺪﻳﻪ،
"ﺳﻼﻣﺘﻲ"ﺭﺍ ﺑﺮﺍﻳﺸﺎﻥ
ﺁﺭﺯﻭﻣﻨﺪﻡ..
 

==========================================

میخواستم به دنیا بیایم، در زایشگاه عمومی، پدر بزرگم به مادرم گفت:فقط بیمارستان خصوصی. مادرم گفت: چرا؟گفت: مردم چه می گویند؟!

می خواستم به مدرسه بروم، مدرسه ی سر ک
..سلام علی رضا هستم یک واقعیتی رو بهتون میگم خودتون قضاوت کنید راسته یا نه، من شونزده سالم بود یعنی چهارسال پیش بود پدرم رو کشتن سر یک اختلافی با شریکش، ولی مادرم بخشیدش و اون زندون نرفت اونم با اسرار خانوادش مادرم میگفت کار دیگه ای بر نمیومد از دستم ولی من دلم میخواست اعدام شه، ما بعد فوت پدرمون خیلی بدبخت شدیم پول نداشتیم شریک پدرمم که پولارو برداشته بود برای خودش و پولی به ما نداد و میگفت همه پولاشو خرج کرده پدرم، چند ماه بعد که فشار اومد ب
 
 
من تک فرزند هستم و در حسینیه ای زندگی میکنیم که سه طبقه دارد و این سه طبقه شامل خونه ی ما که طبقه اول هست میشه و طبقه دوم که حسینیه زنانه میشه و طبقه سوم که شامل مردانه میشه.
من حدود یکی دو سال پیش تنها در خانه بودم که احساس هیجان خاصی داشتم.
پدرم سر کار بود و مادرم هم سرکار بود . محل کار مادم کنار خانه ما بود که یک رستوران بود. 
خلاصه من تنها در خانه بودم ، تلویزیون روشن بود و با احساس هیجانم با گوشی ام ور میرفتن
که حس میکردم کسی مرا نگاه
http://yon.ir/wm47
کتاب «داستان های قرآن کریم»، شامل مجموعه داستان ها و حکایت های پندآموز برگرفته از قرآن کریم می باشد، از جمله داستان هایی که در این مجموعه روایت می شوند شامل؛ داستان یوسف و برادرانش، داستان موسی و بنی اسرائیل و فرعون، داستان موسی و بنده صالح، داستان یحیی و مریم و عیسی، داستان ذوالقرنین، داستان اصحاب کهف، داستان زیر و رو شدن شهر لوط، داستان نوح و باران ویرانگر، داستان ابراهیم، داستان پادشاه شدن داوود در بنی اسرائیل، داستان
سلام اسمم بیخیال قصه رو بچسب باو ببخشید اینجوری میحرفم ههههه من دوستی دارم به اسم هادی این هادی هیچ وقت مادرش رو به ما نشون نمیداد از اینجا فهمیدم که خواستم نذری ببرم بهش گفتم میتونم با مادرت حرف بزنم فردا سفره داریم تو خونه ، گفت بهش میگم ممنون، بعد از چند وقت بهش گفتم میزاری بیام خونتون باهم درس کار کنیم گفت مادرم خستشه نمیزاره،  که تا شب یلدا رسید من رفتم دم در خونه هادی در زدم گفتم بیا بریم تو محله کمی بازی کنیم تا شب یلدا شروع شه گفت نم
سلام من خودم یکی از ادمین این سایت هستم، حسام عزیز ازم خواست داستانم رو تایپ کنم و بفرستم به سایت، من امیر هستم 18 ساله اهل کرمان هستم من از بچگی یک سری اتفاق های عجیبی برام افتاده که براتون تعریف میکنم ، من تو دوازده سالگی در یکی از روز های ماه محرم تصادف کردم، تصادف ساده ای بود ولی چون کوچیک بودم و ضعیف پام شکست، من با موتوری تصادف کردم تو خیابون که باعث شد چند هفته خونه نشین شم، من همیشه در اتاقم دراز می کشیدم و میخوابیدم چون کاری نمیتونستم ا
اتفاقاتی که میخوام بهتون بگم به قرانی که هر روز میخونمش و به خدایی که هرروز عبادتش میکنم واقعیه.زمانی که ۱۰ سالم بود یه روزی مادرم غروب رفت حموم و وقتی اومد بیرون یکم بیحال بود بعد از اون هر وقت من میرفتم حموم و میومدم بیرون بیهوش میشدم زمانی که رفتیم پیش یه دعا نویس بهمون گفتن که جن ساکن بدنمون شده چون مادرم غروب رفته بود حموم و منم چون بهش خیلی وابسته بودم هر دومون جن ساکن بدنمون شد خلاصه برامون دعا آماده کردن و ما همراهمون داشتیم تا بعد از
سلام یاسین هستم این قضیه واقعا جدیه من 19 سالمه پارسال که 18 سالم بود عمم فوت کرد عمم تهران زندگی میکرد ما شیراز بودیم، چون من پیش دانشگاهی بودم مادر و پدرم و خواهر بزرگم رفتن تهران و من تنها موندم تو خونه تا از امتحاناهم عقب نیوفتم اخه موقع امتحانا بود، خونمون کوچیک و جمع و جوره یک حیاطی داریم که توش درخت بزرگی هست، صبح مادرم اینا حرکت و من رفتم سر کلاس برای امتحان دادن، وقتی برگشتم خونه غذا خوردم و کمی چرت زدم، شب که شد چراغ هارو خاموش کردم خو
سلام من من پارسال تو روستای پدرم زندگی میکردم با مادرم و خواهرم پدرم چون ماموریت داشت ما تو باغ بودیم و کار میکردیم در حین زندگی کردن در روستا یک گربه سیاهی بود تو روستا تنها گربه ای که تو روستا بود همین گربه سیاهه، اولین بار که گربه رو دیدم باد شدیدی میوزید و من مشغول نوشتن چیزی بودم که صدای ناله ی گربه ای رو شنیدم که از پشت پنجره ی اتاقم به گوشم میخورد رفتم تو باغ دیدم گربه ای پاش زخمیه منم بخاطر این که پسری مهربون و حیوانات رو دوست داشتم پاش
دانلودرمان جدید دلتنگیهای ستاره نوشته  نارینه کاربر انجمن نگاه دانلود
 
خلاصه :داستان زندگی عاشقانه ستاره وفراز ونشیب هایش است.
این داستان بیشتر در مورد انسانیت وآن مدینه فاضله ای است که آرمان شهر خیالی من این است...
مادرم می گفت.تو آسمان هرکس یه ستاره ای وجود داره.مال یکی پر نور ،مال یکی کم نورتر ولرازنتر...عزیز بی وفایم این همه برای توست!!!
تعدادصفحات :67
طعم شیرین رمان|سایت دانلودرمان
 
 
برای مشاهده دیگر داستان ها اینجا کلیک کنید
 
 
داستان کوتاه , داستان کوتاه آموزنده , داستان کوتاه تاثیرگذار , داستان کوتاه زیبا , داستان کوتاه مذهبی , داستان کوتاه خواندنی و زیبا , داستان کوتاه و آموزنده , داستان آموزنده , داستان تاثیرگذار , داستان خواندنی و زیبا ,خلاصه بازی لیگ برتر 95 - فال روزانه 95
 
 
برای مشاهده دیگر داستان ها اینجا کلیک کنید
 
 
داستان کوتاه , داستان کوتاه آموزنده , داستان کوتاه تاثیرگذار , داستان کوتاه زیبا , داستان کوتاه مذهبی , داستان کوتاه خواندنی و زیبا , داستان کوتاه و آموزنده , داستان آموزنده , داستان تاثیرگذار , داستان خواندنی و زیبا ,سایت تفریحی پاتوق 95
 
 
برای مشاهده دیگر داستان ها اینجا کلیک کنید
 
 
داستان کوتاه , داستان کوتاه آموزنده , داستان کوتاه تاثیرگذار , داستان کوتاه زیبا , داستان کوتاه مذهبی , داستان کوتاه خواندنی و زیبا , داستان کوتاه و آموزنده , داستان آموزنده , داستان تاثیرگذار , داستان خواندنی و زیبا ,آس ترینها
 
 
برای مشاهده دیگر داستان ها اینجا کلیک کنید
 
 
داستان کوتاه , داستان کوتاه آموزنده , داستان کوتاه تاثیرگذار , داستان کوتاه زیبا , داستان کوتاه مذهبی , داستان کوتاه خواندنی و زیبا , داستان کوتاه و آموزنده , داستان آموزنده , داستان تاثیرگذار , داستان خواندنی و زیبا ,گلچین 95
داستان آموزنده عاشقانه مادر
رمان کوتاه بسیار زیبای مادر
پس از ۲۱ سال زندگی مشترک همسرم از من خواست که با کس دیگری برای شام و سینما بیرون بروم. زنم گفت که مرا دوست دارد ولی مطمئن است که این زن هم مرا دوست دارد و از بیرون رفتن با من لذت خواهد برد.
آن زن مادرم بود که ۱۹ سال پیش از این بیوه شده بود.  ولی مـشغله های زندگی و داشتن ۳ بچه باعث شده بود که من فقط در موارد اتفاقی ونامنظم به او سر بزنم.
آن شب به او زنگ زدم تا برای سینما و شام بیرون برویم…
دانلودرمان جدید دلتنگیهای ستاره نوشته  نارینه کاربر انجمن نگاه دانلود
برای موبایل ،کامپیوتر،آندروید،تبلت ،آیفون ،آیپد   
خلاصه :داستان زندگی عاشقانه ستاره وفراز ونشیب هایش است.
این داستان بیشتر در مورد انسانیت وآن مدینه فاضله ای است که آرمان شهر خیالی من این است...
مادرم می گفت.تو آسمان هرکس یه ستاره ای وجود داره.مال یکی پر نور ،مال یکی کم نورتر ولرازنتر...عزیز بی وفایم این همه برای توست!!!
تعدادصفحات :67
طعم شیرین رمان|سایت دانلودر
داستان
من ومادرم هم وضو گرفتیم . من به اتاقم رفتم تا نمازم را بخوانم . درهمین موقع ارغوان ازخواب بیدار شد . گفت : ارمغان , حال بابا چطوره ؟ گفتم : به شكر خدا وكمكای احمد آقا خیلی بهتره . گفت : نماز صبحِ ؟ گفتم : بله ازجا بلند شد وازاتاقم خارج شد. نمازم را خواندم . صدای مادرم را شنیدم كه ارغوان را نصیحت می كرد . می گفت : تو را به خدا , مواظب خودت باش , یك وقت بار سنگین بلند نكنی , یك وقت ازپله , تند بالا نری , ملاحظه خورد وخوراكت را بكن , بدنت حالا احتیاج بیش
بِسْم اللهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیم(ذکریا
ابن آدم) گوید: در خدمت امام رضا علیه السلام بودم که حضرت جواد علیه
السلام را که سن شریفش از چهار سال کمتر بود به محضر او آوردند آنگاه آن
حضرت دست خود را بر زمین زد و سر مبارکش را به جانب آسمان بلند کرد و مدتی
طولانی فکر کرد.امام رضا علیه السلام فرمود: جان من فدای تو باد برای چه این قدر فکر می کنی؟عرض کرد: به ظلمی که به مادرم فاطمه علیه السلام کردند فکر می کردم
منتهی الامال، باب یازدهم، ص اللّهـُــمَّ عَ
سلام این داستان واقعیت داره و تو تهران اتفاق افتاده ، من و چند تا از هم دانشگاهیام چون عاشق ماجراجویی بودیم تصمیم گرفتیم بریم خونه ی پدربزرگ دوستم چون خالی بود و دوستمم ادعا میکرد که جن داره و خودشم حتی دیده، قرار بود جمعه بریم به اون خونه دوستم میگفت جمعه جن ها هستن منم چون نترس بودم باشه حله وقتی چند نفریم ترسی وجود نداره یک تجربه ای هم میشه برامون، من اسمم محسنه دوستمم ارین و سه نفر دیگه که دنبالمون بودن یکی مریم و الناز و دیگری علی رضا، قر
دانلود رمان زن نیمه ی تنها

رمان زن نیمه ی تنها
دانلود رمان زن نیمه ی تنها اثر فانوس فاروقی بخشی از این رمان : به صورت پر از مهر و در عین حال پر از درد خاله نگاه میکنم چشمهایش هزاران نگفتنی را در خود دارد و وقتی خوب دقت میکنی میفهمی که چیزی را میخواهی با تمام وجود درک کنی اما نمیتوانی!از فهم ان عاجزی ولی واضح و روشن نگفته ها را میخوانی!نگفته هایی که نمیدانی چیست دردهایی که ردپای آنها را در خطوط بی شمار صورتش میبینی اما... همیشه در کنار خاله ب
#داستان کوتاه
حتما بخونید چند دقیقه بیش وقت نمیگیره فوق العادست
چارلی چاپلین :
وقتی بچه بودم کنار مادرم می‌خوابیدم و هرشب یک آرزو می‌کردم.
 
مثلاً آرزو می‌کردم برایم اسباب بازی بخرد؛ می‌گفت «می‌خرم به شرط اینکه بخوابی.» یا آرزو می‌کردم برم بزرگترین شهربازیِ دنیا؛ می‌گفت «می‌برمت به شرط اینکه بخوابی.» 
 
یک شب پرسیدم «اگر بزرگ بشوم به آرزوهایم می‌رسم؟» گفت «می‌رسی به شرط اینکه بخوابی.» 
                 آهنگ جدید مهدی بکس به نام اشک مادرم                                  
 {{{دانلود }}}
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 سایت رسمی مهدی بکس

آخرین جستجو ها